تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

همه کبریت‌های من

کنار خيابان کبريت می‌فروختم. من هم دخترک کبريت فروش بودم. ياد گرفته بودم کنار خيابان بایستم و کبريت بفروشم. همه و همه از من کبريت می‌خريدند و من با خيال گرم شدن خانه‌هايشان و پخت شدن غذاهاشان با کبريت‌هايم، گرم و سير می‌شدم.
روزی پسرکی دستم را گرفت، می‌گفت تو نبايد کبريت بفروشی، تو دخترک کبريت فروش نيستی، او مرا به خانه‌اش برد و از من خواست ديگر در خيابان کبريت نفروشم، او خواست همه کبريت‌هايم را خودش بخرد.
هر روز يک کبريت از من می‌خريد و خانه‌اش را با کبريت‌های من روشن نگه می‌داشت و غذاهايش را با کبريت‌های من می‌پخت… و من گرم می‌شدم، کم کم “او” را دوست داشتم!
اما نگاه‌های آن “دیگری‌ها” را نمی‌خواستم…
خسته شدم می‌خواستم باز به کنار خيابان بروم و به همه کبريت بفروشم، به همه کسانی که قدر کبريت‌هايم را بيشتر بدانند و
می‌خواستم تصميم‌ام را به”او” بگویم.
روزی آرام به درون اتاق‌اش خزيدم تا در فرصت مناسب به او بگويم خسته شده‌ام و می‌خواهم بروم و از نگاه‌های دیگری‌ها بگویم، عجيب بود… اتاق خاموش بود و سرد حتی کبريت‌هايم هم اتاقش را گرم نمی‌کرد.
“او” مثل همیشه نبود… چيزی شبيه خاطره در چشم‌هایش می‌رقصید…
نوشته‌ای از من، از چشم‌هايم و دست‌های دختری که کبريت می‌فروخت…
روزهای ديگر هم آرام و پنهانی به اتاقش می‌رفتم، روزی ديگر، خاطره‌ای ديگر، و شعله ای ديگر…
“او” هر روز خاطره‌ای از من را با کبريت‌هايی که از خودم می‌خريد می سوزاند… دیگر نمی‌خواستم بسوزد…
می‌خواستم روشن باشد و گرم، دیگر کبریت‌هایم هدر نمی‌رود، کبریت‌هایی که روزگاری قطره قطره برای همه بود حال فقط برای توست و برای روشنی آن لبخند کودکانه‌ات که خزان سرد گذشته را با آن برایم گرم کردی…

This entry was posted on جمعه, نوامبر 28th, 2008 at 14:54 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

3 Responses to “همه کبریت‌های من”

  1. alirezacartoon
    15:41 on نوامبر 28th, 2008

    سلام گلی..
    مسی از اینکه برام سند کردی…

    فوق العاده ای دختر…..!

  2. mj14rs(محمد جواد)
    19:48 on نوامبر 30th, 2008

    نه نه نه!خانم گلناز شما مقصود منو متوجه نشدید.من به هیچ عنوان مخالف زیبایی یا ازادی نیستم.حرف من اینه که دخترهای امروزی،رسیدگی به ظاهرو اولویت اول خودشون قرار دادند اون هم به طور افراطی.من نمیگیم زن های الا ن هم باید دامنشون بوی قورمه سبزی بده.اما میگم یه دختر که قراره روزی زن بشه باید اصول همسرداری از جمله تحمل سختی های زندگی رو یاد بگیره.من فکر میکنم خیلی از دخترها امروز تو رویاهاشون به پسری فکر میکنند که با یه ماشین 30-40 میلیونی بیاد دنبالشون جلوی در دانشگاه پیادشون کنه یه خونه تو فلسطین-احمداباد سجاد و…به نامشون کنه و….واسه همین سعی میکنند با ظاهرشون دل پسرهارو بدست بیارن

  3. مهدي
    22:24 on ژانویه 16th, 2009

    چرا ناراحتي آقا جواد
    برو سراق كسي كه همسرداري بلده
    من كه نفهميدم اين همسر داري يعني چي؟!

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>