ناخدای بهار
شبها،
درست نیمههای شب،
در بیداری من دراز میکشی و به خوابِ سردی فرو میروی،
صورت تو کو؟
روز در زیر ِ پوستِ تن ِ تو رژه میرود،
پوستِ تو، کاشف رنگِ نور است
روزها سردند،
و روزنامهها تصویر ِ سایههای دست تو را چاپ کردهاند،
حسرت نمیخورم،
سرنوشت تنها با یک لبخندِ من
تمام هستیام را عوض کرد
نه!
نه خدا میتواند
و نه من ناخدای این هستیام
یک پستچی ِ ناشناس برای من اقبال آورده است،
من برای یک جنایتِ از پیش در نظر گرفته شده وقت گرفتهام
و هنوز امیدوارم
تا نامام را از عکسها،
روزها،
محو کنم.
در آسمانِ پنجره،
گردنِ بلندِ یک جرثقیل ِ متفکر
بادها،
یک تکه از خاطره اولین سفر ِ انسان به ماه
و یادها
به من نگاه میکنند!
شبها،
درست نیمههای شب
در بیداری من دراز میکشی و به خواب سردی فرو میروی،
روز در زیر پوستِ تن ِ تو رژه میرود،
صورت تو کجاست؟
من از عکسها،
قابها،
پیراهنم
فرار میکنم!
و از تمام ِ پایانهها نام تو را سوال میکنم،
به تمامی رودها،
ماهیانِ قرمز ِ بستری مشکوکم
من از یک لبخند آسیب دیدهام!
و سرنوشت برای من همه چیز را انتخاب میکند،
صورت تو کو؟
مییابمت!
در این هوایِ نمزده تهران روزی هزار بار، پنجره را میگشایم
و لبریز بهار میشوم
و مست ِ بوی بهار ِ نارنج تنات..
دیگر نمیگردم،
میبینمت!
میانِ آیینهی مه در من پیدایی..
This entry was posted on پنجشنبه, آوریل 30th, 2009 at 00:15 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

10:40 on می 2nd, 2009
می یابمت..
می بینمت…
می خوانمت..
می عشقمت..
…