من…
عجب چیز گندی است این «با فرهنگ بودن» و «با شعور بودن» و فهم و کمالات داشتن! چه معنی دارد هی طرف مقابل را درک کنی و آرام و منطقی صحبت کنید و به نتیجه برسید، اصلن چرا من هی باید ور ِ منطقی ذهنم این قدر گنده باشد که حال یکی را به هم بزند و آن یکی به من بگوید:«بی عاطفه!»، حق هم دارد البته! مثل بزغاله سرت را میاندازی پایین و میروی و یک رابطه را تمام میکنی، نه اشکی، نه نالهای، نه جیغ و دادی، … خیلی که خودت را زحمت بدهی یک چند روزی افسردهای، آن هم یواشکی! که نکند از قوانین انسانیت عدول کنی!
گاهی دلم عجیب برای غریزهام، برای وحشی ِ خودخواه ِ بیمنطق ِ درونیام تنگ میشود! دلم میخواهد جیغ و داد کنم، گریه کنم، داد بزنم: «نه!! من نمیخواهم.» گاهی بدجوری دلم میخواهد بشوم دختر پانزده سالهی دیوانهای که یک نامهی سوزناک بنویسد و پرت کند توی حیاط پسر همسایه، که دنبالش راه بیفتد! بشوم دختری که در اتاقش را به هم میکوبد و چند روز غذا نمیخورد و کلهاش را میبرد زیر پتو و بیوقفه گریه میکند که اعتراف میکند! اعتراف به اینکه «میخواهد»، که «نیاز دارد»…
This entry was posted on پنجشنبه, فوریه 11th, 2010 at 01:40 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

04:45 on فوریه 12th, 2010
اینقدر زندگی پره از چیزهای متناقض و حرف ها که آدم به تدریج خودش رو کاملاً گم می کنه. اما تو که خودتی گل ناز…
11:20 on فوریه 12th, 2010
الهییییییییی چقده من عاشق این قلمت هستم
12:27 on فوریه 12th, 2010
اون شعر زیبای پابلو نرودا را زندگی کن
خدت باش و حرف های مزخرف دیگران را بریز تو آشغالدان
نگهش دار …….
یا آخرین سعی را برای نگه داشتنش بکن .
حتی اگر شده به قیمت کندن دانه دانه موهای کلش باشه !!!!!