تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

مدرنیزاسیون لاگی…

خب لابد جریان آن روز هم مثل همیشه از بوسه‌ها شروع شد، از بوسه‌هایی که هردومان بلد بودیم کی کنترلش را دست‌مان بگیریم! کی من فرمان‌روا باشم و کی او! مثل همیشه داشتم غر نمی‌زدم و غرهایم را جایی توی ذهنم می‌نوشتم که حتمن بهش بگویم مثلن برو ریش‌هایت را بزن! ته‌ريش مال وقت‌هايی‌ست که هزارساعت بوسه‌ پيش رو نداشته باشيم! اصلن ته‌ريش مال توی کتاب‌‌هاست، یا مثلن‌تر چرا این‌جا اين‌همه سرد است یا چرا فلان و بیسار، درست و حسابی که بخواهم بگویم، هیچ‌وقت درگیر ِکامل نشدم. همیشه گوشه‌ی ذهنم یک آدمی نشسته بوده، یک چیزهایی را نوت برمی‌داشته که بعدن یک کاری‌شان بکند. وبلاگ و نوشتن که آمد، دیگر زندگی نماند، مثل یک دبیر دادگاه که تمام وقایع را می‌نویسد، نشسته بودم گوشه‌ی ذهنم، عينکم را سُرانده بودم نوک دماغم، از بالايش نگاه‌مان می‌کردم و تندتند می‌نوشتم، همه چیز را می‌نوشتم. گاهی حتا فیلم‌نامه‌اش را در ذهنم مرور می‌کردم!
لاگ برای گل‌ناز گاهی لباسی‌ست که بر تن کرده، صرفن! گاهی می‌شود شلوار، که عریانی‌اش را بپوشاند. می‌شود پیراهنی سیاه، که اضافه‌وزنش را کمی پنهان کند! می‌شود مینی‌ژوپ، که دل‌ربایی ساق‌هایش را هویداتر کند! می‌شود کلاه پشمی، که سرش را از بوران پیرامون حفظ کند. می‌شود دست‌کش ایمنی، که دستش در برخورد به چیزهای سوزاننده نسوزد، طاقت بیاورد. لاگ گاهی فراتر از لباس، می‌شود پوست ِ تن. روشن یا تاریک. کشیده یا چروک. خبر از سن و سال و طراوت و تاچ‌های عاشقانه می‌دهد! از گازهای محبت، از باتوم‌های دریافت‌شده. لاگ برای من، گاهی می‌رود در جایی عمیق‌تر! می‌شود جزیی از بافتِ تنم، زیر پوست. لاگ برای بعضی‌ از ما جایی بین گوشت و استخوان قرار گرفته، می‌شود آن را جدا کرد تا استخوان‌ها را لخت و خشک تماشا کرد. به بهایی گزاف اما! این جور است که لاگ می‌شود عزیزتر از همه‌چیز، همه‌کس! جوری که  نویسنده را، خواست ِتن و روحش را فدای لاگش می‌کند گاهی. لحظه‌ها و آدم‌هایش را هم! لاگ‌های اخیر، لاگ‌های خوش‌بختی هستند چون صمیمی‌ترین ِ نویسنده‌اند. نزدیک‌ترینش، بی‌واسطه‌ترینش! و پیوندی ناگسستنی با صاحب‌شان دارند. تنیده شده‌اند در جان و روح و روان و جسم و تاریخ و هستیِ نویسنده. جوری که هیچ چیزی در دنیا، این همه یار ِ گرمابه و گلستان ِ خالقش نبوده، این‌ همه کل ِ زندگی ِ صاحب‌ لاگ را متاثر نکرده، این همه هویتش را، اشیا و آدم‌ها و تاریخ و جغرافیایش را به خودش متصل نکرده. این جور است که آدم گاهی خیال می‌کند هیچ مخلوقی تا به این حد رستگار نبوده، هیچ‌گاه…

This entry was posted on یکشنبه, آگوست 8th, 2010 at 12:51 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

One Response to “مدرنیزاسیون لاگی…”

  1. marjan
    01:02 on آگوست 10th, 2010

    چه توصيف منحصر به فردي ………………

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>