مداد عشق
اگر مرا دوست نداشته باشی،
دراز میکشم و میمیرم!
مرگ،
نه سفری بیبازگشت است،
و نه ناگهان محو شدن،
مرگ،
دوست نداشتن توست،
درست
آن موقع که باید دوست بداری!
نشستهام مداد عشق را میتراشم و مینویسم، این مداد لعنتی جادوییست که تمام نمیشود به گمانم، مداد عشق را بیخیال میشوم، ولو میشوم روی تخت کتاب شعر ورق میزنم که جای صدای تو را بگیرد، تو همین طور دور میشوی و آنها همینطور بهترین شعرهای عمرشان را میگویند و من همینطور خواب میبینم، کتاب شعر جای صدایت را که پر نمیکند هیچ، ته دلم را هم خالی میکند! من به پیلهی تلخ و تنگ امروزیات کاری ندارم، تمام شواهد گذشته نشان از این دارد که تو پرواز بلدی. راستی به کدام جادو پیش از پیله بستن پرواز کردی؟ گفتم جادو! من به جادو اعتقاد پیدا کردهام این روزها، و الا چه دلیل دیگری دارد که تو مثل آب نبات چوبیای که شبیه آدم ساخته باشنداش تمام شوی زیر دندان من؟
This entry was posted on یکشنبه, سپتامبر 20th, 2009 at 18:09 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

14:39 on سپتامبر 21st, 2009
آفرین این یکی حسابی بر دلمان چسبیدن گرفت!
شعر اولشم مال خودت بود؟
مال هر کی بوده مهم نیست خیلی شاهکار بود.
من یه چیزی رو کشف کردم ؛وقتایی که عاشق می شی برمی گردی به همون طعم ها و زبان و حس های گلنازی خودت