قلعهی ما
وقتی جهان هی دور خودش بگردد و نرفته برگردد سر خانهی اول و زمان مثل سوزن خیاطیای که شاهزاده را توی تولد ١٨ سالگیاش به خواب عاشق شناسی فرو برد گیر کند توی بدترین نقطهی ممکن، من تمام گناه را توی آغوش تو جا میگذارم و مثل قدیسهای که به گناهکاران ایمان دارد میروم جا خوش کنم زیر پر و بال جهانی که شعورش نمیرسد بی تو دیگر نیازی نیست بگردد و زمانی که فقط بلد است توی بدترین نقطهی ممکن خواب کند و هیچ خیالش نیست اگر کسی برای ادامه نیاید و حتی اژدها هم پیرتر شود و بمیرد من در این قلعه که در و دیوار تا ابد بلندش مو به تن آدم راست میکند چه کار قرار است بکنم؟
فیلم ” Helen of Troy ” به یاد قلعه و … انداختم!
Tags: خطخطی
This entry was posted on چهار شنبه, آوریل 29th, 2009 at 02:39 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.
