قطار من
دلم میسوزد
بر چشمهای خیس از حسرتِ پنجرهی قطار
در ایستگاه فردا،
چانهی لرزان من،
آغوش خالی تو،
و بوسهی لبهایمان بر هم
برای بار آخر!
چمدانهایم به پایم افتادهاند
و فریاد سوزنبان
که:
“فرصتی نمانده”
مراقب خودت باش :-٭
This entry was posted on پنجشنبه, مارس 19th, 2009 at 02:45 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.
