فرزاد
صدای تو نیست…!
باید
با زمزمهی باد و باران
به رویاهایم سر و سامان دهم…
تا آن دم که بشکفی
و شکوفه بارانم کنی!
This entry was posted on دوشنبه, مارس 1st, 2010 at 19:13 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

01:53 on مارس 2nd, 2010
خیلی لطیف بود گل ناز. سراسر خودت بودی…
02:11 on مارس 2nd, 2010
صدای تو نیست
مثل باد که هست
و
نیست
یا باران
که صدایش
در گلوی پنجره
می بارد
و مثل این است که
هست
و
نیست
بی تو نیستم یعنی،
شکوفه نیست
رویا نیست
تو نیستی
و صدایت
در باد
می وزد
جایی میان خواب
02:16 on مارس 2nd, 2010
واااااااااای
گل ناز عزیزم
من یه اشتباه بزرگ کردم
راستش بعد از اینکه شعرت رو خوندم خواستم توی صفحه ی سفید پایین کمی با کلماتش بازی کنم و تکرارش کنم برای خودم و اشتباهن دستم رفت روی ساب میت. وگرنه من هیچوقت به خودم اجازه ی اینو نمی دم که به شعرت دست ببرم و برات بفرستم. ازت خواهش می کنم که این پیغام و اشتباهی که کردم رو خصوصی تلقی کن و منتشرش نکن.
باز هم از تو معذرت می خوام….
تف به من و سهل انگاری هام…
19:18 on مارس 8th, 2010
عزیز دلم …