فرزاد
یخ میزنم پشت این خندههای بی تو!
نگاه میکنم،
دورتادورم هیچ نیست!
در ازدحام این همه هیچ،
گم شدهام هزار باره!
و پیدا شدهام در یک لحظه عشق…
جای نگاهت میان مردمکانم خالی است!
دست میکشم روی این همه دیوار بلند،
تا سایهی تو را بیابم
که قد کشیده تا سقف!
و خم شده چون سایبانی بر من،
زیر سوال میرود خندههایم
وقت نبودنت،
و نشانههای تعجب زبانم را میدوزند!
انگشتانم برای شمردن جای خالیات کم میآیند!
دستانم را زیر بغلم میگذارم
با چشمان بسته٬
تا خاطرهی خندهات گرم کند مرا!
در خیالم میخندی و خورشید هم
از من حرارت میگیرد٬
کنار تو که میرسم میگویی:
دستهایت چقدر گرم است!
میخندم… به یادم میآید:
یخ زدهام در تک تک ثانیههای نبودنت…!
This entry was posted on شنبه, آگوست 29th, 2009 at 14:58 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

22:10 on آگوست 29th, 2009
مثل همیشه عالی بود گلناز عزیز .
07:21 on آگوست 30th, 2009
آيكن كف سوت جيغ هوار
خيلي عاليييييييييييي نوشتي
خانومي اينا همه دل نوشته هاي خودتن؟
موفق باشي عسيسم
بوس گل لاو
18:11 on آگوست 30th, 2009
مدتهاست كه عادت كرده ايم فقط نگاه كنيم و عبور…..
19:29 on آگوست 30th, 2009
دیگر نبودنت را از بر شدم.
بستر لحظه هام
سرشار از بوسه های بی کسی است.
من خودم را در آینه نمی بینم
تو کجا رفتی که من این چنین گم شده ام؟