فرزادم
دلم برای تو
و آن صدای کالِ سبزت،
قد فاصلهی زیستنم با مرگ
و نغمهی پرندهای
که به گوشهای من آویزان است
تنگ و کوچک شده،
…
یادت هست؟
دلم برای تو از همان یه ذرههای بچگی شده
…
﴿کاش هرگز مرگت را باور نمیکردیم شاید باز میگشتی﴾
This entry was posted on سه شنبه, جولای 28th, 2009 at 22:45 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

16:38 on جولای 29th, 2009
مرگ آغاز نداشته هاي بعد تو بود!همان زمان كه بايد نبودن را با مرگ معني ميكردم و جاي خالي دست هايت را با خاك پر ميكردم!كسي چه ميداند باور نبودنت هنوز در من نم گنجد و روحم مترجم اين همه فاصله است…..و تو….