شراب
شراب را
تو
مهیا کن!
از گوشههای ناپیدای جهان،
آوای سكوت
به قطره قطرهی نام بزرگ تو
میشكند…
روشنی را و
شراب را …
عقیق بوسه پرپر میزند بالای ماه،
دستِ من به نگاهِ تو میرقصد!
یا نگاه تو به…
با این همه
شراب را و
روشنی را
تو مهیا کن!
This entry was posted on یکشنبه, ژانویه 10th, 2010 at 23:35 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

03:48 on ژانویه 11th, 2010
خیلی قشنگ بود گل ناز. عشق کردم.
برات باز دو تا شعر می گذارم که اولی به خصوص توی همین حال و هواست و مال مشیری. دومی توی این حال و هوا نیست اما از شراب می گه و مال فروغ. حتماٌ صد بار خوندی اما من واسه دل خودم می گذارم:
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.
دومی:
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند