سیگار بلند
ادعای عاشقیات مثل ادعای پیامبری من است، نه من دین دارم، نه تو دل!
سیگار بلند رو دوست دارم، بیشتر میمونه، بیشتر هست! نه همیشه، اما درست
اون لحظاتی که معمولیش تموم میشه و تو هنوز ولع کشیدن داری، میون لبات باقیه و این درههای هراسناک بینابین لحظات رو دودش خوب میپوشونه. بذار یکی روشن کنم و برات از اون سالای دور بگم، همون روزا که خوشبختی گاهی اونقدر نزدیک و ملموس بود که فریبت میداد، از کودک چند سالهای که هنوز این قدر چرا نداشت، داشت اما دنبال پاسخ نمیگشت، و روزای جمعه، که خونوادهی کوچک چار نفره از کوههای نزدیک شهر به خونهی بزرگشون برمیگشتن، خوشبختی از همیشه فریبندهتر بود، خودش هم نمیفهمید چرا؟ دنبال چرا هم نمیگشت، اما حس میکرد با همه چیزهایی که داشت و بودن و تموم اون چیزا و آدمایی که نداشت و نبودند، زندگی رو نمیفهمید، مثل خیلی چیزای دیگه و هنوز دنبال جوابا نرفته بود، هنوز آینه کدر نبود و صداقت داشت، اون روزا خوشبختی رو میشد با دزدکی رفتن روی پشتبوم همسایهها دید، شاید هم دید زد!
اون روزا دوست داشتن هنوز معنا داشت، غروبا قشنگ میشد و نمیگرفت، به زندگی میشد دل بست، به کسی که زندگیاش بودی و زندگیاش رو واسه تو گذاشته بود و افسوس، هنوز اینکه تموم زندگی یه نفر باشی اینقدر بیرحمانه نشده بود، و اون کودک خردسال هنوز از زندگی اونقدر خسته نبود، که بدونه برای دل کندن، زندگی باید از اون خودت باشه، زود گذشت، همیشه روزای خوب زود می گذره، و غبار این سالیان انگار صداقت آینه رو هم دزدیده، انگار تموماش سراب کودکیهایییه که زندگی رو نمیفهمیدی و بودن معنا داشت، به طول تموم سیگارای بلند، به عمق خاکستر تو جاسیگاری به اندازه بیست و پنج سال و چند ماه و یکی دو نخ سیگار بلند روشن نشده!
This entry was posted on سه شنبه, دسامبر 23rd, 2008 at 18:56 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

02:40 on دسامبر 25th, 2008
دل من چند صباحي است درون قفس است
لحظه ها پيش و پس است
زندگي پوچي محض
و پك سيگاري
كه اسير نفس است
http://tabrizcomputer.wordpress.com