تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

سیبک ِ من

می‌دانم مادرم، حتمن سیب‌اش سرخ بوده، حتمن باد روی شاخه تابش می‌داده، حتمن بوی مست کننده‌ای داشته، حتمن نمی‌دانستی که وسوسه‌ات تمام فرزندانت را از بهشت محروم می‌کند!
می‌دانم، نگفتمت: «چرا…؟»
تو هم به این‌ها بگو، به فرزندانم بگو با این‌که می‌دانم وسوسه‌ی من هم محرومشان خواهد کرد، از هدیه‌های زمینی و آسمانی بسیار، اما نمی‌توانم نبوسم سیبک ِ آدم‌اش را،‌ خاصه وقتی کودکی شش ساله می‌شود…

This entry was posted on چهار شنبه, ژانویه 6th, 2010 at 18:00 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

One Response to “سیبک ِ من”

  1. پیردختر سبکسر
    02:59 on ژانویه 7th, 2010

    همینه دیگه زندگی. پر از وسوسه و دام. خوشبختانه سیبک آدم هست اونم در گردن یک زیبای شش ساله

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>