زندگی
بازی میکنم
مارپلهی زندگی را٬
درجا میزنم مدام…
این بازی که پیش نمیرود
با این مارهای زبان دراز٬
از دست کوتاه این پلههای
یک خط در میان هم
دیگر کاری ساخته نیست!
من این میان
سرگردان٬
بلاتکلیف
دوره میکنم این میدان را
با سرگیجه…
دو پله بالا میروم
ده پله سقوط میکنم!
ادامه میدهم باز،
بیامید
بیناامیدی..
This entry was posted on یکشنبه, آگوست 30th, 2009 at 12:44 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.
