تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

رویا

دیشب خواب آقای مرگ را می‌دیدم٬ آمده بود همین جا٬ روی تختم، روبه رویم نشسته بود. توی چشم‌هایم نگاه کرد و موهایش را مرتب کرد. صدای گرم دو رگه‌اش را دوست داشتم، حتا سرفه‌هایش را! بوی خوبی می‌داد آن‌قدر که دلم می‌خواست آرام بخزم توی بغلش٬ اما ترسیدم کمی٬ شاید هم خجالت کشیدم! مرا نشاند کنار خودش٬ دست‌هایم را توی دست‌هایش گرفت و گفت: دست‌هایت چه سردند… ها کرد میان انگشتانم، خوش خوشانم شد! گفت: صورتی جیغ به ناخن‌هایم می‌آید٬ خنده‌ی بازیگوشی داشت. بک وود می‌کشید٬ به من هم تعارف سرسری کرد٬ اما برنداشتم از ترس مامان که مبادا بویش بماند توی اتاق! گفت: چه بهتر برای سلامتی‌ات خوب نیست. موهایم را نوازش کرد و گفت: دلم برایت تنگ شده بود٬ کی می‌آیی برویم سر خانه زندگی‌مان؟ جواب ندادم٬ تکان هم نخوردم. گفت: نکند خیال می‌کنی زود است؟ نه جانم دیگر آن‌قدرها هم بچه نیستی، خودم هوایت را دارم٬ بین ما رفاقت‌ها بوده بی‌وفا! سرم را بلند کردم، توی چشم‌هایش چیز عجیبی بود که نمی‌شناختم! موهایم را از صورتم کنار زد و گونه‌هایش را به من نزدیک کرد، گرمای چهره‌اش پوستم را سوزاند… از خواب پریدم!
و حالا ساعت‌هاست تب‌دارم!

This entry was posted on پنجشنبه, آگوست 27th, 2009 at 15:23 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>