تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

روزی می‌آید …

گفتم: هرچقدر که روشن فکر باشی، از اصالتت دور شده باشی، روزی مردی می‌آید که تو را برمی‌گرداند به اصالتت!

حتا اگر آن مرد رهگذر همان روزهایت باشد.

آن مرد می‌آید و دلت کوچک می‌شود، بیزاری از حسادت و حسادت می‌کنی! مالک می‌شوی و مالکیت طلب می‌کنی! سند ِ بند بند تنت را به نامش می‌زنی.

زن ِقدرتمندت، دیروزی می‌شود! خواب می‌رود! سایه می‌طلبی، همه‌ی زیباییت …

گفتم: نمی‌دانم این اصالت تا کی ماندنی‌ست …

اما خوب است آن مرد بیاید و روزگاری را در این آزار شیرین زنانگی کنی و زندگی …

This entry was posted on شنبه, سپتامبر 4th, 2010 at 01:06 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

3 Responses to “روزی می‌آید …”

  1. نی‌لا
    02:58 on سپتامبر 5th, 2010

    سلام گلنازم/ ….

    حستو خوب می گیرم …

    نگرانتم عزیز دلم .

    بهتری؟

    برام بنویس …

  2. marjan
    00:14 on سپتامبر 6th, 2010

    باز داريم نزديك مي شيم به تولد …… ! :) ‌اي جيگر جان قشنگ من !!!!

  3. سبک سر
    02:52 on سپتامبر 6th, 2010

    فکر می کنم این حس خیلی شخصی بود.
    به اصالت هیچ چیز جز طبیعت اعتقاد ندارم

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>