روزی میآید …
گفتم: هرچقدر که روشن فکر باشی، از اصالتت دور شده باشی، روزی مردی میآید که تو را برمیگرداند به اصالتت!
حتا اگر آن مرد رهگذر همان روزهایت باشد.
آن مرد میآید و دلت کوچک میشود، بیزاری از حسادت و حسادت میکنی! مالک میشوی و مالکیت طلب میکنی! سند ِ بند بند تنت را به نامش میزنی.
زن ِقدرتمندت، دیروزی میشود! خواب میرود! سایه میطلبی، همهی زیباییت …
گفتم: نمیدانم این اصالت تا کی ماندنیست …
اما خوب است آن مرد بیاید و روزگاری را در این آزار شیرین زنانگی کنی و زندگی …
This entry was posted on شنبه, سپتامبر 4th, 2010 at 01:06 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

02:58 on سپتامبر 5th, 2010
سلام گلنازم/ ….
حستو خوب می گیرم …
…
نگرانتم عزیز دلم .
بهتری؟
برام بنویس …
00:14 on سپتامبر 6th, 2010
باز داريم نزديك مي شيم به تولد …… !
اي جيگر جان قشنگ من !!!!
02:52 on سپتامبر 6th, 2010
فکر می کنم این حس خیلی شخصی بود.
به اصالت هیچ چیز جز طبیعت اعتقاد ندارم