روزهای برفی
دلم میخواهد برف ببارد، نه یک ذره و دو ذره، خیلی ببارد، دلم میخواهد صبح از زیر پتوی گرم و نرمم بفهمم که برف باریده است، بوی برف توی دماغم بپیچد، بعد که با ذوق پردههای کلفت اتاقم را کنار بزنم ببینم روی بالکن پر از برف است، نه یک وجب و دو وجب! خیلی برف است، تا بالای زانوهایم بیاد…
مثل آن وقتها! آن وقتهایی که معنی برف تعطیل شدن مدرسه بود، معنی برف شادی و بازی و خنده بود! مثل روزهایی که برف مهربان دست سفیدش را روی سر خانهمان میکشید و مرا روی بالهای رویاییاش به سرزمین قصهها میبرد… من در آن سرزمین شاهزاده خانمی بودم که لباس پفی قرمز داشتم و روی سرم تاج الماس نشان بود! با دست مهربان ِ برف سفر میکردم، شاید هم توی سورتمهی بابانوئل مینشستم و میرفتم به سرزمین سرما، روی شانههایم شنل ِ سفید ِ خزی بود…
یا وقتی که برف میآمد و در همین دنیا بودم، توی یک خیابان باریک دراز، خیابانی که از دو سویش درختان پیر سر در گوش درختان روبرویی میآوردند و پچپچ میکردند، میدویدم و بازی میکردم، برف میبارید و بارید… کلاغهای قارقارو برف خانههایشان را بیرون میریختند، بعد میرسیدم به آخر خیابان، آخر خیابان یک قهوهخانه بود که چایی گرم داشت… مینشستم و از پشت شیشهی مه گرفته بارش یکریز برف را تماشا میکردم و دلم میخواست در همان حال بمیرم…
و امروز اینجایم! پر از خاطرات ِ دلمهبسته! آرزوهای کرم خورده و هزاران هزار حسرت و رویای کوچک ولی میدانم، میدانم که همیشه با اولین برف زمستانی اتفاقهای خوبی میافتد… نه با ده سانت و بیست سانت برف… با خیلی برف…
میآید؟!
This entry was posted on جمعه, ژانویه 1st, 2010 at 18:12 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can skip to the end and leave a response. Pinging is currently not allowed.

20:51 on ژانویه 1st, 2010
گل ناز عزیزم من قدیما عاشق برف بودم. یعنی از اول زمستون منتظر بودم تا روزی برسه که پرده ی اتاق رو کنار بزنم و ببینم همه جا سفیده.
الان یه دو سه سالی یه که دیگه برف رو به اندازه ی قدیما دوست ندارم. یعنی راستش رو بخوای با برف مشکلی ندارم، چیزی که غصه دارم می کنه دیدن آدما و حیوونای بی پناهه توی سرماست.
اما کی می تونه بگه که از منظره ی یه روز برفی چیزی قشنگتر و شاعرانه تر توی زندگی هست؟