رها
دستها نشانهای بیبدیل آدمهایند، نه نقابی دارند و نه غل و غشی! گاهی پر از احساس میشوند و مهربان و گاهی بدخلق، گاه شادی میآفرینند و گاه محزون و کسالتبار میشوند، بیقراری میکنند، دُردانگی میکنند، همراه موسیقی دلخواهشان زمزمه میکنند، شوریده میشوند، شیطنت میکنند و میمیرند حتا اگر صاحبشان زنده باشد به وقت عزیمت و دل کندن یخ میکنند و ناامید میشوند، یا به وقت عاشقی، رها و یله، انگار که دیگر تعلقی به صاحبشان ندارند، دستها برای خودشان حکمتی دارند، برای همین هم دروغ نمیگویند و خود خودشانند، برای همین هم مشیری میگوید:
«از دل و دیده، گرامیتر هم
هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامیتر،
دست»
This entry was posted on شنبه, فوریه 13th, 2010 at 01:05 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

00:45 on فوریه 14th, 2010
جه شعر زیبایی از مشیری.
روحیه ی هر کس رو می شه در دست هاش دید و حسش کرد.
دیروز رفته بودم جایی غذا بخورم. روبروم مرد جوونی نشسته بود که دست نداشت…