رمان
دیدم دقیقه شمارها
هر چه نذر و نیاز میکنم
برعکس نمیچرخند!
ساعتم را برعکس بستم
هنوز
کفشهای سیاه دختر بیبهار
پشت در خانهات
به من دهن کجی میکند،
هنوز
به خواندن ساعتم
عادت نکردهام!
پس کی تمام میشود این رمان ِ بینویسنده،
که خواندنش مو سفید میکند!؟
This entry was posted on سه شنبه, مارس 9th, 2010 at 23:15 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

02:25 on مارس 12th, 2010
چقدر خوب بود. تو با واژه هایی که در روزمرگی جان دارند و معنی پیدا می کنند، به یک شعر جون می دی. مثل رمان، مثل اسفند، مثل حساب بانک ملی…
عشق کردم
16:27 on مارس 12th, 2010
کفش های سیاه دخترک بی بهار ……………فوق العاده است .
اما ……….
it is related to your dream or some thing happen for you ?
what happen goli? i am worry .
17:05 on مارس 12th, 2010
خوب میفهمی دارند تمام تنت را برمیدارند برای خودشان و تمام دردت را میگذارند برای خودت و یک چیزی هم روش!
خیلی جالب بود.