تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

رفتن

بیا برویم
خودت را جمع کن!
خرده‌هایت همه جا پخش است،
نگاه کن آن‌جا
زیر پایش
تکه‌ی شکسته‌ای از تو جامانده،
جمع کن زود
این‌جا جای ما نیست،
بیا برویم
روی پاهایت بایست،
زخم‌هایت خوب می‌شوند قول می‌دهم!
دست‌های او تیشه می‌زنند مرهم ندارند
بیا برویم خواهش می‌کنم…
بیا برویم
همین امروز باید از این‌جا رفت
این‌جا خیلی وقت است جای ما نبوده…

This entry was posted on یکشنبه, اکتبر 4th, 2009 at 00:51 and is filed under سیاسی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

One Response to “رفتن”

  1. امین
    23:01 on اکتبر 4th, 2009

    خیلی این شعرت به فکرم انداخت.
    یه حس مجهولی داخلش داشت که سعی کردم کشفش کنم اما نتونستم.

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>