ردپـای تو
ردپای تـــــو
دلبـــری میکند
اینجا …
ببــین!
پنجرهی اتاقم
حال دیگری دارد امشــــب
پردهها هم
به خیال تــــو دلخوشاند …
پیـــــدا میشوی آخر!
میدانم
مــاه را که نمیشود از آسمان دزدید!
This entry was posted on چهار شنبه, فوریه 3rd, 2010 at 23:43 and is filed under دستهبندی نشده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

02:27 on فوریه 4th, 2010
چه شعر زیبایی. زنده شدم. حالا می تونم راهم رو بگیرم و برم تا انتهای شب…
03:44 on فوریه 4th, 2010
باغبان در را نبند
من فرد گل چین نیستم
من اسیر یک گلم
دنبال هر گل نیستم