رایحه
دست خودم نبود
نگاهم که میکردی،
دلم رم میکرد!
و تنم بوی غریزه ی حوا را میداد!
خرده به بیپرواییهایم نگیر
که زن شاعر مسلک
شهوتی آهوانه دارد…
This entry was posted on جمعه, اکتبر 9th, 2009 at 13:58 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

16:04 on اکتبر 9th, 2009
شعرای تو شبیه هیچکس نیس. می دونستی؟
17:52 on اکتبر 11th, 2009
زیبا بود…..
19:26 on اکتبر 11th, 2009
کجایی گلی؟
چندوقتیه پیدات نیست!؟
این شعرتم فوق العده زیبا بود.
وقتا این اروتیک نویسیات خیلی می چسبه.
راستی چرا؟!