دلتنگیها
دلتنگیهایم را شبها
زیر تخت قایم میکنم!
مبادا!
سر از خوابهایم درآورند!
به بغضهایم،
قرص خوابآور میدهم،
مبادا
صدایشان به گوش غریبهای برسد!
که این دنیا پر است از آدمهای ناشناسی
که انگار هیچ وقت آشنای من نمیشوند،
افکار آشفتهام را
توی کیسهای میریزم!
میگذارم زیر بالشتم!
مبادا
دست به دست باد بدهند و
خانه را پر کنند از حضورشان…
میماند این خاطرههای لعنتی
که دست از سر دلم بر نمیدارند،
هر شب هزار بار
با دستهای بیجانم،
سرشان را میبُرم
و زیر فرش اتاقم خاکشان میکنم
اما
جای هر سر
سه سر دیگر در میآورند و
هر شب
میافتند به جانم باز…
کلافهام کردهاند،
حریفشان نمیشوم…
This entry was posted on پنجشنبه, آگوست 27th, 2009 at 22:59 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

23:54 on آگوست 27th, 2009
همه ی پستات و می خونم، فقط کامنت نمیذارم. اومدم بگم خیلی قشنگ می نویسی گلناز جان. البته میشناسیما!
19:23 on آگوست 30th, 2009
وبی خوابی …