دست خط
خیال را به بوتهی نقد کشاندند به جرقهای از عقل آتش زدندش که نسوخت، پس هر چه که بر جای ماند، عقیده نامش نهادند، عقیدهای که من وچون توای از گفتناش باید ابا کنیم! خیال را با جرقه عقل خاموش کردم عقل را چه کنم؟ با کدامین عرق از سر به در کُنماش؟!
دیگر مثل همیشه نخواهم نوشت!..
This entry was posted on یکشنبه, ژانویه 25th, 2009 at 21:43 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

20:45 on ژانویه 26th, 2009
منم آن شعله آتش که از هر شمع برخيزم
تمام هستي خود را فقط به پاي تو ريزم
درون قلب من فرمانروايي کن
که از موي تو برخيزد همه عطر دل انگيزم…!