تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

خورشید

کنار پنجره می‌روم، آفتاب به گیسوانم دست نوازش می‌کشد!
زن همسایه تا مرا می‌بیند زیر لب چیزی می‌گوید و پرده‌ی ضخیم‌شان را می‌کشد…
به خورشید بَر می‌خورد، من ته دلم انگار، چیزی می‌شکند! بغض می‌کنم، هنوز اشک‌هایم نریخته‌اند که پرنده‌ها می‌آیند و روی شانه‌هایم می‌نشینند! چشم‌های نم دارم را پاک می‌کنم، می‌خندم! خورشید هم!
خدا هنوز، مرا از همه بیشتر دوست دارد …

This entry was posted on دوشنبه, سپتامبر 14th, 2009 at 19:04 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

2 Responses to “خورشید”

  1. مای موتوس
    20:11 on سپتامبر 14th, 2009

    من اینجا که میام، غیر از گل هیچی نمی تونم بهت بدم….
    هرچی نوشتی قشنگه عزیزم

  2. امین-
    23:05 on سپتامبر 15th, 2009

    چقدر از قافله ی طعمهات جا افتادم.
    تقصیر از این بی حوصلگی مزمن این روزهاست.
    کی قراره بشیم آدمای اونور خرداد!!!!؟
    تو می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>