خورشید
کنار پنجره میروم، آفتاب به گیسوانم دست نوازش میکشد!
زن همسایه تا مرا میبیند زیر لب چیزی میگوید و پردهی ضخیمشان را میکشد…
به خورشید بَر میخورد، من ته دلم انگار، چیزی میشکند! بغض میکنم، هنوز اشکهایم نریختهاند که پرندهها میآیند و روی شانههایم مینشینند! چشمهای نم دارم را پاک میکنم، میخندم! خورشید هم!
خدا هنوز، مرا از همه بیشتر دوست دارد …
This entry was posted on دوشنبه, سپتامبر 14th, 2009 at 19:04 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

20:11 on سپتامبر 14th, 2009
من اینجا که میام، غیر از گل هیچی نمی تونم بهت بدم….
هرچی نوشتی قشنگه عزیزم
23:05 on سپتامبر 15th, 2009
چقدر از قافله ی طعمهات جا افتادم.
تقصیر از این بی حوصلگی مزمن این روزهاست.
کی قراره بشیم آدمای اونور خرداد!!!!؟
تو می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟