خواستم بگویم…
صورتت را جلو بیار
نزدیکِ نزدیک
……………………………….تا اینجا
کنار صورتام
تا چشمهایم را نبینی
تا چشمهایت را نبینم
شاید
کمی کمتر نفسام بند بیاید
کمی کمتر صورتام سرخ شود
تا این حرف که مدتیست در دلم نگه داشتهام را
نه که سنگینی کند
مال امروز و دیروز که نیست
حرفِ همهی شبها و روزهایست که هنوز نیامده
چطور بگویم
ببین
انگار که یک دسته ارکیده برایت چیده باشم
ولی هر وقت که میبینمت فوری پشتام قایم میکنم
نه،
از این هم خیلی بیشتر خجالت میکشم
خوب حالا بیا
گفتم بیا کنار صورتام
برای اینکه بیشتر مطمئن باشم چشمهایت را هم ببند
بستی؟
قول بده باز نکنی
میخواستم بگویم
ببین
این خجالت نمیگذارد بگویم: دوستت دارم
باشد برای فردا؟
This entry was posted on دوشنبه, فوریه 16th, 2009 at 01:15 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.
