حوض
خانه روبرویی را خراب کردند، ساختمان خاکستریای جایش ساختند که ستونهای قرمز دارد، حوضش را هم پر کردند! چهمیدانستند من دو سال از این پنجره زل زدم به حیاطش و آرزو کردم که این خانه مال من باشد و بنشینم توی حیاطش و کتاب بخوانم و سیگار بکشم و توی لیوان قرمز قلب قلبیم که نمیدانم کدام مهمانم یک روز یواشکی جایش داده بین بقیه لیوانهایم نسکافه بخورم و خوشبخت باشم…
This entry was posted on جمعه, می 29th, 2009 at 22:09 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

18:23 on می 31st, 2009
سلام برای ادامه کار نیاز به همکاریت داریم
با ستاد احمدی نزاد بروزم
10:11 on ژوئن 3rd, 2009
salam
maro nemilinki?