حوا
هوا که پس میشود،
هوس ِ حوا شدن میکنم!
درست در ممنوعهترین ساعتی که
نه سیب سرخی بر شاخه مانده،
نه بهشتی برای رانده شدن هست،
و نه حتا آدم، بویی از آدمیت برده…
This entry was posted on دوشنبه, سپتامبر 14th, 2009 at 19:09 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

20:09 on سپتامبر 14th, 2009
@};-
23:12 on سپتامبر 15th, 2009
با اینکه از خیلی از طعم هات جا مونده بودم ولی همشونو خوندم و برای اکثرشون نظر گذاشتم.
تازه یه بی احتاطی توی یکی از پستات دیدم که واسم تعجب برانگیز بود.
اولین بار بود که می دیدم به این صراحت موضع گیری کرده بودی.
دیگه سعی می کنم بموقع بهت سر بزنم.لااقل برای خودم!
ولی نمی دونم چرا شعرا ت و پستات دیگه حال و هوای قبلُ نداره…راستی چرا!!؟
09:02 on سپتامبر 16th, 2009
بانو شديد به دعات نياز دارم