حس ِ تعلیق
وقتی جهان
وقتی زمان
هی دور خودشان بگردند و
نرفته برگردند
سر ِ خانهی اول
من تمام ِگناه را
توی آغوش ِ تو جا میگذارم
و مثل قدیسهای که به گناهکاران ایمان دارد
میروم جا خوش کنم
زیر ِ پر و بال ِ جهانی
که نمیفهمد بیتو نیازی نیست، بگردد!
و زمانی
که فقط بلد است
روی بدترین نقطه گیر کند
و عین ِ خیالش هم نباشد
که اگر شاهزادهای در راه نباشد
اگر اژدها هم پیرتر شود و بمیرد
من بین در و دیوار ِ تا ابد بلند ِ این قلعه
چقدر باید گریه کنم؟
This entry was posted on شنبه, فوریه 18th, 2012 at 01:50 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

19:19 on فوریه 19th, 2012
چقدر بد می شود که روزی بفهمی همه ی جهان ها جهانی است که بی او می گردد و همه ی زمان ها زمانی است که در بدترین نقطه سوزنش گیر می کند که گیر می کند که گیر می کند که گیر می کند که گیر میکند که گیر میکند که گیر می کند که گیر میکند…
می دانی؟؟ بعداترها می فهمی که نقطه ی قبلی که سوزن زمان درش گیر کرد بهتر از این نقطه ایست که حالا گیر کرده… وااااای که آن روز که ایمان بیاوری به این بدتر نقطه ها، بدتر گبرکردنها… واااااااای.