ثانیه
روزگار ما همیشگی نیست اما همیشه برای مات بودن فاصلهای هست.
اینجا،بین آن فاصلههایی که مدام بود و هر از گاه میپنداشتی که دیگر مدام نیست.
و ما نشستهایم و زل زدهایم به عبور ثانیههایی که دیگر تمیز نیست. ثانیههایی که اگر نقره نبود، همین بس که نور را یارای گریز بود. و ثانیههایی که با شنیدن یک هیچ کدر شد.
هیچ را تو نمیشنوی، هیچ کسی چنین نکرد. هیچ را دیوارها بر سرت فریاد میکشند. و برای نشیندن چه بسا کری هم کفایتت نکند! و تو میمانی و رگهایی که دهانشان از تخدیر سالیان تلخ است. همه آنچه بر دوش میکشیم. تمام آنچه دوشینههای مرا بر خاک میکشد. تمام ثانیههای کشندهی کدر!
This entry was posted on دوشنبه, اکتبر 12th, 2009 at 00:01 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.
