تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

تنهایی تو

نور زیاد هم جالب نیس …
آدم همه چیز رو می‌بینه و همه اونو می‌بینن …
توی تاریکی آدم می‌تونه خیال کنه که یکی، یه جایی، یه جوری، منتظرشه…
اما توی روشنایی اصلن خبری نیست…
معلومه که خبری نیست…
تنها نشستی
نسکافه می‌خوری
و سيگار می‌کشی.
هيچ‌کی تو رو يادش نمی‌یاد
اين همه آدم،
روی کهکشان به اين بزرگی
و تو
حتی
آرزوی يکی نبودی !
و این چیزی بود که من همیشه می‌دونستم و تو همیشه از دونستن ِ من می‌ترسیدی ! حالا می‌دونی که چرا همیشه‌ی همیشه می‌دونستم چرا از نور فرار می‌کنی ؟!

This entry was posted on پنجشنبه, اکتبر 30th, 2008 at 18:03 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>