بوی ِ…
توی رگهای من دیگر
خون نیست،
بوی موهای توست که از
رگهایم بالا میرود!
میپیچی توی تنم،
آمیخته میشوی با هستیام!
دهانم را که باز میکنم،
تنها اسم توست که لابهلای کلمات گنگم
شنیده میشود!
راستی،
هوش و حواسم را پس بده!
جایی میان چینهای پیشانیات
وقتی فکر میکردی
جا گذاشتمشان
دلم را نگهدار
هوش و حواسم را بده لطفا…
This entry was posted on پنجشنبه, آگوست 27th, 2009 at 15:29 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.
