برک آپ
اشکاش رو پاک میکنه میگه: بعد تموم شدن یک رابطه میدونی چی اذیتت میکنه!؟ سرم رو پایین میندازم و یه جرعه از قهوه رو مینوشم و میگم: عجب قهوه تلخی طعم حس ِ این روزها رو میده حسی تلخ، بیتوجه به حرف من ادامه میده: حسها، حرفها و خاطراتی که روزی برات شیرین بودن و با ارزش ولی الان پستاند، بیارزشاند و این فکر مثل خوره آزارت میده که چرا این همه حماقت؟!
سرم هنوز پایین ِ و دستم فنجون قهوه رو بغل کرده و با هر کلمه او این حلقه محکمتر میشه، حرف نمیزنم ولی چیزی تو گلوم سنگینی میکنه میترسم با یک حرف عیان بشه و من رسوا! میگه: ولی حیف که تو حسم رو درک نمیکنی، خوش به حالت تو خیلی از من عاقلتری!!!
به بهانهای بلند میشم و از میز دور، به هوای کاری باید از این فضای سنگین که حماقت من رو به روم میآره دور بشم، برمیگردم و در جواب اون همه حرف میگم: هوای این روزها خیلی خنک شده خیلی، جون میده برای پیاده روی با سکوت، پایهایی؟
This entry was posted on شنبه, جولای 31st, 2010 at 22:45 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

08:29 on آگوست 1st, 2010
متن زیبائی بود.
با اجازه ، با ذکر منبع در سایت یک دوست منتشر خواهد شد.
01:19 on آگوست 5th, 2010
20:41 on آگوست 7th, 2010
این متنت پر بود از احساس شرم و گناه و حسرت و دریغ
من هم پایه ام گل ناز برای پیاده روی های در سکوت…