تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

باران

غلط کرده باران که
حالا که مرا به تو بد عادت کرده
بی تو می‌بارد
روز و شب،
بی‌خستگی،
باور کن تمام غذاها ته می‌گیرند
وقتی خودت نیستی،
باران هست

This entry was posted on پنجشنبه, ژانویه 28th, 2010 at 19:56 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

6 Responses to “باران”

  1. پیردختر سبکسر
    03:23 on ژانویه 29th, 2010

    معلومه که تو هم خیلی بارونی هستی این روزها.
    بارون می یاد جرجر
    رو پشت بوم هاجر
    هاجر عروسی داره…

    خوبه که توی زندگی بارون هست

  2. marjan
    00:36 on ژانویه 30th, 2010

    بارانی از هیچ می بارد بر سرزمینم
    و زمین تر از خشکی
    رشد علف های هرز خودخواهی را می بینی ؟
    که چگونه پای سرو آزادی ام را در بند می کند .
    بارانی از هیچ می بارد بر سرزمینم….

  3. پیردختر سبکسر
    01:34 on فوریه 1st, 2010

    صاحب این خانه کجاست؟

  4. سایانی
    08:57 on فوریه 2nd, 2010

    سلام
    خیلی قشنگ بود.
    البته باران که باشد همه جا قشنگ است.
    شاد زی.

  5. پیردختر سبکسر
    02:59 on فوریه 3rd, 2010

    غلط کرده شب
    عادت داده مرا به تنهایی
    و پرسه زدن در بیهودگی
    و گذشتن
    دوباره گذشتن
    از رویایی صورتی
    که در ناز گلی
    حباب می شود

  6. مهران نجفی
    23:55 on فوریه 4th, 2010

    خوش به حال باران. نه؟ تو اینطور فکر نمیکنی؟

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>