این روزها
شما را به خدا و مسیح و محمد
به سنگ و لات و منات
به اهورا و آتش و زرتشت
شما را به هر چه که میپرستید
دست از سر من و تنهایی زبان بستهام بردارید!
میخواهم دمی که نه
میخواهم عمری بیاسایم…
از این دنیای پر از خاله زنکی لبریزم!
رهایم کنید…
This entry was posted on چهار شنبه, مارس 31st, 2010 at 00:01 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

01:10 on مارس 31st, 2010
سلام گل ناز جانم
من هم دلتنگت بودم. چند بار سر زدم فکر کردم رفتی سفر.
قسم هایت را دوست داشتم در این شعر. آنجا که به سنگ قسم داده ای.
برای دمی آسایش
نه،
برای عمری آسایش…
14:48 on مارس 31st, 2010
……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………
از این دنیای خاله زنکی لبریزم
………………………………………………………..
دیگه خدا را به هیچ چیز مقدسی قسم نمیدم ….
التماس نمیکنم ….
(( خیلی دوری و خیلی نزیک )) خدایا !
اما دقیقا هرچیزی ازت خواستم …امتحانم کردی …سخت و بد …
فقط بگو :
چرا ؟
19:42 on مارس 31st, 2010
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می بینم که این عید حسابی حالت را گرفتن !
عیبی نداره ! خودت که می دونی اجتناب ناپذیره