آمد و …
آمد و گفت: دوستت دارم، فقط همین!
لبخند زدم، با کمی شیطنت،
گفت: مواظب باش! من خطرناکم!
لبخند زدم، با آرامش،
گفت: عاشقت شدهام، چه کنم؟
لبخند زدم، با لذت!
گفت: نمیخواهم عاشقت باشم، آشفتهام کردهای!
لبخند زدم، عمیق …
گفت: دیگر عاشقت نیستم …
خودم هستم …
هنوز لبخند میزنم، با کمی غم …
اما
آرام و رها …
This entry was posted on پنجشنبه, ژانویه 21st, 2010 at 02:14 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

11:05 on ژانویه 21st, 2010
سلام عزیزم
خیلی خوشحالم که بهتری
گاهی وقتا خود خلط هم می تونه حالت تهوع ایجاد کنه. آب زیاد بخور چون مانع می شه که خلط ها غلیظ بشن و همینطور یه شربت اکسپکتورانت یا خلط آور. خودت رو خسته نکن و فراموش نکن هنوز بدنت احتیاج به استراحت داره.
می بوسمت
11:09 on ژانویه 21st, 2010
خیلی زیبا بود. امان از دوستت دارم ها
11:22 on ژانویه 21st, 2010
لبخند با خوش آمدن از نوشته..
11:23 on ژانویه 21st, 2010
لبخند با لذت بردن از نوشته ت…
17:44 on ژانویه 21st, 2010
خوبه اگه همه بتونن بعدش هم لبخند بزنن
00:15 on ژانویه 23rd, 2010
گفت: نمیخواهم عاشقت باشم، آشفتهام کردهای!
روزهایی بود. خیلی وقته پیش. نمیفهمیدم، واقعاً درک نمیکردم که چرا همه آدمها از عاشق شدن گریزانند. چرا دلشان را بازی نمیدهند. مگر چه چیزی توی عشق بود. حالا مدتهاست که من هم دیگر میترسم. از عشق و تمام مخلفاتش میترسم. کی فکرش را میکرد. افلاطون، آن روزها که از عشق مینوشت، حتا تصورش را نمیکرد روزی مردم عشق ها را توی سبد بریزند و بفرستند برای خدا. این دنیا جایی برای عاشق شدن نیست انگار، هست؟ چقدر طول میکشد تا باورش کنیم؟ یا ردش کنیم؟ تمام عمر…
00:54 on ژانویه 24th, 2010
فقط باید لبخند زد و گذشت . ……………