آلبوم
مینشینم و ساعتها یک نفس عکس نگاه میکنم، عکس خانههای کوچکی که به هیچ خانهی دیگری نچسبیدهاند و درهایشان قفل نیستند، با نگاهم غلت میخورم میان تک تک لیوانها و فنجانها و در و دیوارهای رنگی و مبل و کتابخانههای پر از کتاب و تخت و میز و صندلی و کارد و چنگال و گلدانها و نوری که از پنجرهها ولو شده روی وسایل و دلبری میکند.
غرق میشوم لابهلای عکسها و اسبابشان را جابهجا میکنم! در آشپزخانههاشان هزار جور شیرینی رنگ و وارنگ میپزم و فنجانها را پر میکنم از چای و قهوه، غلت میزنم روی تختها و یک نفس کتاب میخوانم. از در و دیوار و تیر و تخته و زمین و زمان صدای موسیقی میآید. موسیقی مورد علاقهی من، اما صدای باز شدن در است، با تک نوازی ِ تو!
بین این عکسها، خیالام را ول میکنم و با تو زندگی میکنم، به جای تمام خانههایی که با هم نداشتیم، تمام موسیقیهایی که گوش ندادیم، تمام غذاهایی که با هم نخوردیم، تمام پنجرههایی که بستیم و تمام درهایی که قفل کردیم…
This entry was posted on سه شنبه, آگوست 3rd, 2010 at 15:35 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

22:32 on آگوست 3rd, 2010
تو چقدر قشنگ می نویسی.
01:18 on آگوست 4th, 2010
کدوم خونه!!
01:17 on آگوست 5th, 2010
تمام كار هايي كه نكرديم ……
چقدر احساس كمبود مي كنم ……