آدم…
من حسابی آدم شدهام، یک آدم حسابی واقعی، آن قدر آدم که دیگر سیب زمینی سرخ کرده را نمیگذارم لای دندانم بکشم، این پیشرفت چشمگیری نیست؟ روی جدول وسط خیابان هم نه که اصلن راه نروم، اما خب خیلی کمتر میروم، چطور است؟ خدا را چه دیدی، شاید اگر موقر و صاف و صوف و خانم شوم خدا را خوشتر بیاید و تو را هم؛ بعد بیایی دستم را بگیری، چشمم را ببندی، ببریام تا یک سورپریز بزرگ که هیچ کس هیچ وقت در حق من فکرش را درگیر کشیدن نقشهاش نکرد، و من طول راه را همهاش به این فکر کنم که امروز چندم است و با چه مناسبتی ممکن است مچ شود؟ و تو دلت بخواهد با بدجنسی شیرینی بگویی چه حالی میدهد که دل توی دلت نیست، اما نگویی، در عوض بگویی: بپا نروی توی جوب، نخوری توی دیوار، دندان به جگر بگیری میرسیم میفهمی، تو که این همه عجول نبودی ای بابا، خیل خب فرض کن میرویم یک چیزی را تمام کنیم، مثلن یک نقاشی نیمه کاره یا چه میدانم یک همچین چیزی…؛ بعد من چشم باز کنم آرام و توام با ترسی کمرنگ، مثل اینهایی که یک عمر کور بودهاند و حالا دکتر جراح ایستاده بالا سرشان که چشم باز کنند که احساسشان را در لحظه شکار کند! و …
This entry was posted on سه شنبه, می 26th, 2009 at 00:16 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.
