تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

آدمک

آهای آدمک‌ها…
من از یک هم آغوشی خیابانی خدا را آبستن شدم!
و پیامبران مرده را جان دادم،
آهای آدمک‌ها …
کسی دارد هی بالا می‌رود از این پله‌های سوخته،
وخون تازه را می‌مکد،
کسی بالا می‌رود که در تنگنای فرضیه‌های سیاهش خدا را آبستن شود!
آهای آدمک‌ها
خاک دارد خفه می‌شود از بلعیدن و من هی ترک می‌خورم …
و گنبدهای شنی سیستان پر از سوژه‌های مرده می‌شوند
که پیامبران مرده را می‌کشند!!!
و صورتم پر از غبار سوره‌های دروغ می‌شود…
و من تمام قد ایستاده‌ام روبروی این گنبدهای شنی!
که جیر جیر طناب دارش اذان من است…
آهای آدمک‌ها
کسی دارد در خانه را می‌کوبد…

This entry was posted on دوشنبه, نوامبر 30th, 2009 at 23:29 and is filed under اجتماعی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>