آدمی آزارت میدهد…
گفتم: آدمها ترس ندارند که…آخر گفته بود میترسد!
ماندم اما، مکث کردم، سکوت کردم!
آدمها ترس ندارند؟!
گاهی آدمی آزارت میدهد… نمیداند البته! نمیخواهد هم! آزرده شو … اما نترس! حتا اگر توانستی بزرگ باش، ببخش…
گاهی آدمی آزارت میدهد، دانسته! دل گیر شو! درد بکش… استیصالاش را ببین، نترس…
گاهی آدمی زخمت میزند، عمیق! داد بزن! خون میآید؟ انگشتت را خونی کن و روی صورتت خط بکش! زخمت را نشان بده، گله کن حتا، پر شو از نفرت، اما نترس!
گاهی آدمی دوستت دارد، دلش میخواهد بگیردت! نه آن شکلیها… بگیرد توی بغلش! آن قدر محکم که نتوانی نفس بکشی حتا، چه برسد به فریاد، آرام باش! بالاخره یک جوری بهش میفهمانی که گرفتنی نیستی، شاید زخمی هم بخورد… زندگی است دیگر، نترس!
گاهی آدمی را دوست داری، آن قدر که کج نگاهت کند نفست بند میآید، آن قدر که کلمههایش، کلمهاش، زندهات میکند، آن قدر که اگر برود… میترسی، میدانم! نترس، نگران باش، نگرانش باش! نگران که میدانی یعنی چه؟ یعنی نگاهش کن.همیشه…
میدانی؟
اجتناب نکن!
زندگی کن…
آدمها ترس ندارند…
ببخش…
This entry was posted on شنبه, فوریه 6th, 2010 at 16:33 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

22:58 on فوریه 6th, 2010
نوشته هایت را دوست دارم. هر وقت به وبلاگم سر میزنم. به وبلاگ تو هم (خواسته یا ناخواسته سر میزنم).
مایل به تبادل لینک هستی؟ من لینکت را گرچه گذاشتم توی وبلاگم ( گرچه دیر اطلاع دادم به تو)
02:49 on فوریه 7th, 2010
این روزها خیلی مشکل ریخته سر من. مشکل با فاصله زیاد. توی یک فاصله صد کیلومتری که همه اش توی رفت و آمدم من. کاش همه زندگی توی خطوط خلاصه میشد
03:03 on فوریه 7th, 2010
آدم ها ترس ندارند… سعی می کنم این رو برای خودم تکرار کنم.
آدم ها وقتی جنایت کار می شن ترسناک هم می شن گل ناز عزیزم. ولی خب باشه،
سعی می کنم زیر لب بگم: آدم ها ترس ندارند. ببخش!