تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

آخر دلش !

آدم ها پر اند از سو‌تفاهم!
آدمی‌زاد است دیگر، گاهی ‌وقت‌ها برای خاطر دل پدر و مادرش زندگی می‌کند. برای خاطر آن‌ها سر به زیر می‌شود، درس می‌خواند، به کار هیچ دسته و فرقه‌ای کاری ندارد و فضولی نمی‌کند، کتاب‌های نامربوط نمی‌خواند و فیلم نگاه نمی‌کند و سمت هیچ نمی‌رود و … گاهی وقت‌ها هم فقط ادای این کارها را در می‌آورد. آخر دلش…
بله، آدمی‌زاد است، گاهی وقت‌ها هم به خاطر کسی که دوستش دارد یا این یا آن یا هر دو! زندگی می‌کند. برای خاطر او از لذت‌بخش‌هایش دست می‌کشد. آدم‌هایی که دوست دارد را حذف می‌کند. جاهایی که دوست دارد را هم! حتی غذاهایی که دوست دارد را هم هم! این‌جا البته کمتر می‌شود که ادا در بیاورد، آخر دلش…
این آدمی‌زاد، گاهی‌ وقت های خیلی کمی هست که برای خاطر دل خودش زندگی کند! اگر زن باشد که حتی دل‌اش و خاطرش را اغلب گم و گور هم می‌کند!
ولی فکرش را بکن چه کیفی دارد بعد از این همه زندگی کردن برای خاطر بقیه، بعد از کلی کار که دیگر نمی‌دانی کجای‌اش به خاطر چه کسی بوده، یک چای داغ و خوشرنگ برای خودت بریزی و لم بدهی روی مبل و وقتی همه‌جا ساکت است، آرام آرام بنوشی‌اش و لذت ببری از خودت بودن، آخر دلت این بار…
اما این روزها باید زور زد برای فهماندن یک حرف، یک تصویر،‌ یک صدا، یک حس، یک لذت!
آخرش هم معلوم نیست همانی را بفهمند که تو می‌خواهی!
بعد یک‌هو سر و کله کسی پیدا می‌شود که فرق می‌کند، نگاهش می‌کنی و می‌فهمد دلت شازده کوچولو با طعم شاملو می‌خواهد! لبخند می‌زنی و می‌فهمد لب‌هایت بوسه‌ی توت فرنگی می‌خواهد، آه می‌کشد و می‌فهمی بغلش تو را می‌خواهد، سرش را کج می‌کند و دست‌های تو می‌فهمند شانه‌هایش ماساژ لذت بخش می‌خواهند…
خلاصه‌اش کنم… یک‌هو در بهشت باز می‌شود!
ولی خب… آخر داستان را که می‌دانید، نمی‌شود، یک‌جوری می‌شود که نشود! یک‌جوری همیشه می‌فهمی که این‌جا دنیاست… با همه‌ی همه‌ی لذت‌های رنج‌آورش!
اما این نهایت‌اش نیست که …
پسرک بیدار می‌شود، چند لحظه‌ای منحنی‌های شانه و کمر دخترک را که پشت به او دراز کشیده با گیجی و لذت نگاه می‌کند… دخترک زیر لب می‌خندد و بر می‌گردد و موهای پسرک را از روی پیشانی‌اش کنار می‌زند و دستش را دور پسرک حلقه می‌کند…
چند دقیقه‌ای به خواب و بیداری می‌گذرد… قبل از این‌که مجبور باشند بیدار بشوند…چند دقیقه‌ای که همدیگر را احساس می‌کنند… احساس ناب‌ای که نه روحی است و نه جسمی … ولی حس فوق العاده‌ای است…از همان‌هایی که آدم و حوا احتمالن در بهشت داشته‌اند!

This entry was posted on جمعه, نوامبر 7th, 2008 at 19:49 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>