آب و آتش!
تماسی شبیه آب و آتش
بین من و تو
در توهمی به نام مدرنیته
در عصر ارتباطهای ناهمگون
و این ما هستیم
با هم!
دو تنهای جا مانده از نسلی سوخته
ایستاده در آستانهی آغاز هزارهای سرد
و تماشاگر تئاتری با هزاران بازیگر
در شهری که مادر تعریف خاصی دارد!
پدر هم همینطور!
و کودکانی که محبت را
در پستوی خانهها جستجو میکنند!
و گاه گاهی شاید خدا را،
دو تنهای جامانده از نسلی سوختهایم
با چشمهایی درشت
به کوچکی دنیایمان خیره شدهایم
بیآنکه بدانیم
همه چیز در خواب اتفاق میافتد
حتا زندگی !
This entry was posted on سه شنبه, آگوست 17th, 2010 at 20:00 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

07:04 on آگوست 18th, 2010
زندگی رسم خوشایندی است….
زندگی چون سیبی است گاز باید زد با پوست…