یادگرد فــــرزاد
خواب ِ کدام دشت را میبینی
که بنفشههای وحشی
از بسترت روییدهاند!
و در امتداد ِ دستهایت
بیدهای مجنون میرقصند!
نه اینکه نمیخواهم ببینمت اما
دلم نمیآید بیدارت کنم!
***
چهار سال گذشت … چهار سالی که قامت ِ خمیده پدر ِ مهربانت، چشمهای همیشه غمگین ِ مامانت و دل ِ تنگ ِ فرناز همیشه همیشه پیش رویم است … گریزی از رفتنت دیگر نیست! اما با دل ِ تنگمان چه کنیم؟! مامان هنوز بغض میکند و از نبودت مینالد، علیرضا بیخبر از ما به دیدارت میآید، خاله کوچکترت همیشه همیشه مضطرب و دلتنگ توست! اما خان دایی روزهای کودکیمان از چهار سال پیش تا حالا خیلی پیر شده … نگاه ِ ویزاردش را به یاد داری؟! با همان نگاه خیره میشود و از نبود ِ تو میگوید! حتا بابام هم بارها و بارها قرآن را برایت دور میکند … فـــــــرزاد دلمــــان خیلی تنگ است خیلی …
This entry was posted on یکشنبه, ژانویه 1st, 2012 at 12:23 and is filed under خط خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

20:13 on ژانویه 5th, 2012
مرسی زیبا بود
روحش شاد:)