تازه‌ترین طعم

قصه گل‌ناز و مداد سیاهشه

اهالی خانه در آبی با شیشه‌های مشجر گل گلی، مشهد یعنی این!

روزهای کودکی هر آدمی یه رنگیه … یه شکلیه … واسه من … روزهای کودکیم خلاصه می‌شد در یک در ِ آبی با شیشه‌های مشجر گل گلی … دری که به دنیای کودکی من باز می‌شد … دری که برایم خاطراتی شیرین را رقم می‌زد … وقتی با دستان ِ گره کرده کودکانه به آن درِ ِ دوست داشتنی می‌کوبیدم … دخترکی شاد و جوان برایم در می‌گشود … در آغوشش جا می‌گرفتم و بوسه بارانش می‌کردم … و دوان دوان پله‌های پشت ِ آن در ِ آبی پر خاطره را طی می‌کردم تا در دستان پر مهر ِ مادرانه‌اش آرام گیرم … مادرجونی که خاطراتم از او به بیش از بیست سال قبل باز می‌گردد … برایم قصه می‌گفت، نوازشم می‌کرد، با خنده‌هایم می‌خندید … نیمی از روز را که می‌گذراندیم بوی آشنای دیگری می‌آمد … بالای پله‌های پشت همان در ِ آبی پر خاطره می‌نشستم تا صدای آمدنش را بشنوم و دوان دوان به سومین آغوش ِ پر مهر ِ اهالی خانه مهمان شوم! و با شیرین زبانی‌های خاص ِ خودم پیرمرد خسته را راضی کنم تا مرا به میلان بغلی ببرد و سوار چرخ و فلک سیار کند … این پروسه هر روز روزهای تابستان کودکی من در آن خانه در آبی بود … پدرجونی که مرا سوار آن چرخ و فلک می‌کرد و من هر روز ِ هر روز ِ هر روز وقتی در بالاترین صندلی قرار می‌گرفتم گریان خواهان آغوشش می‌شدم … و دوباره به آن خانه در آبی برمی‌گشتیم … ظهرها باید استراحت می‌کردیم ولی من چندان نوه آرامی نبودم، دنیای کودکی‌ام اجازه نمی‌داد به این فکر کنم که اهالی خانه خسته‌اند … من جست و خیز کنان آرامش اهالی خانه در آبی را بر هم می‌زدم … و زمانی که فــــــــرناز و مـــــــــرجان نیز در کنارم بودند سوار بر خر!!! مراد آتیش می‌سوزاندم … لبخندهای مادر و پدر جون رو از یاد نبردم که در اوج شیطنت‌های من و خستگی آن‌ها بود … شب‌های تابستان فرناز اگر مهمان ِ شب ِ آن خانه بود با لالایی «گنجیشک لا لا …» ساعت ۹ خوابیده بود و شاید تنها همراه ِ من دخترکی بازیگوش با موهای فرفری بود که مجالی برای همدستی با من می‌یافت … (از آن‌جا که من و فرناز هم‌سن بودیم همیشه مرجان را جز می‌دادیم) …. آتیش‌های آخر شب به سرکردگی من و با هم‌نوایی مرجان سوخته می‌شد :) در نهایت وقتی اهل خانه به خواب می‌رفتند هم‌چنان دخترکی تپل با چشمانی میشی و موهایی طلایی و لَخت در آغوش ِ پدرانه پیرمرد مهربان جا می‌گرفت تا در زیر نور چراغ ِ مطالعه‌اش با دنیای کتاب آشنا شود … نخستین جرقه‌های علم آموزی من در این آغوش مهربان زده شد … من دخترک نا آرام، با دقت به صفحات کتابی که ورق می‌خورد چشم می‌دوختم تا بالاخره پروسه سخت خوابیدن گل‌نــــــاز به اتمام برسد … اما سهم ِ سحرهای اهالی خانه در آبی مال من نبود … نوه عزیز ِ پدرجون فـــــــــــرزاد بود که در کنار ِ او به نماز می‌ایستاد و قرآن می‌خواند … همه می‌دانستیم که فرزاد را جور ِ دیگری دوست دارد … پسرک ِ آرام ِ خنده بر لبی که همیشه‌ی همیشه همه را شیفته خود می‌کرد … حالا از آخرین روزهای اهالی خانه‌ی در آبی میلان حقیقی مشهد دهه ۶۰، ۲۲ سال گذشته، ولی برای من خاطرات اهالی آن خانه کهنه نمی‌شود هر روز ِ هر روز ِ هر روز دل‌تنگ می‌شوم … دل‌تنگ روزهایی که زیر درخت انگور با مرجان و فرناز لباس‌هاس فاخر می‌پوشیدیم و نقش ِ شخصیت‌های کتاب‌هایی که خوانده بودیم را بازی می‌کردیم … یاد کتاب ِ «پی پی جوراب بلند» با آن ورق‌های زرد کهنه … یاد ِ در و دیوارهای منقش خانه‌ی در آبی … یاد دزدکی از پنجره قهوه‌خانه!! پاییدن آدم‌ها … یاد ِ کله‌پاچه‌های دور هم، یاد ِ مفتخر بودن به این‌که هر ساله تنها نوه‌ایی بودم که با شیطنت‌هایم در زمستان‌های سرد آن سال‌ها توی حوض ِ یخ‌زده می‌افتادم! یاد آن چراغ ِ مطالعه پدرجون که بعد از او، فـــــرزاد چراغ مطالعه‌اش را روشن نگه می‌داشت و اکنون بعد از چهار سال از پر کشیدنش خاموشی چراغی که او روشن نگه می‌داشت کابوس روزها و شب‌هایم شده …
خیلی وقت بودم دلم می‌خواست بنویسم برای آن در ِ آبی فلزی با شیشه‌های مشجر ِ گل ‌گلی … برای اهالی آن کوچه … برای اکبر آقای سبزی فروش … برای لوازم تحریری ژیان! برای تک تک ِ روزهایی که به کودکی‌ام و آن ِ در آبی که حالا برایم رویا شده …

***
میلان: مشهدی‌ها به کوچه می‌گویند و اصطلاحی فرانسوی است.
***
بدون ویرایش پابلیش شد.

This entry was posted on دوشنبه, دسامبر 12th, 2011 at 01:20 and is filed under خط‌ خطی. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

4 Responses to “اهالی خانه در آبی با شیشه‌های مشجر گل گلی، مشهد یعنی این!”

  1. سبک سر
    07:43 on دسامبر 12th, 2011

    سلام گل ناز
    شخصیت محبوب داستان های کودکی منم پی پی جوراب بلند بود و همینطور مری پاپینز… بعدها کاپیتان هادوک و برادرهای خلاف دالتون بهش اضافه شد.

    مرگ آدم ها را همیشگی می کند. مکان ها را هم… همیشگی در ذهن. انگار که دیروز است و دیروز نیست. روز نیست.

  2. عشقباز
    18:11 on دسامبر 12th, 2011

    همه مي ريم و خاطره ها در دلها ميماند… خاطره دوران كودكي… حس هاي عجيبي از دوست داشتن كه نمي شه ديگه تجربه كرد… سادگي هاي آن دوران… بازي هاي هفت سنگ، قايم موشك، نجات، تيله بازي، گيلاني، ماتي، فوتبال گل بزرگ و كوچيك، دعواهاي شديد، مسجد رفتن ها، عاشق دوستاي هم جنس بودن، بزرگ كردن چيزهاي اطرافمون، خيال بافي ها، خواب هاي شيرين، اولين باري كه با حس دوست داشتن و علاقه به دختر نگاه كردن،عشق اول، شيطوني هاي كودكي، ديدن يه فيلم سكسي با هزار ترس و دلهره،چوب بستني بازي،بيخ ديواري،رفتن به يه جاي دور و گم شدن… اي يادش بخير… ممنون كه سر زدي

  3. عشقباز
    21:18 on دسامبر 18th, 2011

    عاشق شدن زمان كودكي من… وقتي راه مي رفت از دور نگاش مي كردم… وقتي اون خواب بود من تو تاريكي كوچه و خيابون پا رو جاي پاهاش مي ذاشتم… از هر جايي كه رد شده بود هزار بار مي گذشتم…
    چهار سال دنبالش افتادم… آخرش هم نفهميدم اسمش چي بود…
    يادگاري اون دوران يه حس عجيبي بود كه با همه دنيا عوضش نمي كنم…

  4. عشقباز
    11:59 on دسامبر 20th, 2011

    اين قسمت نظرات رو درست كن و اينكه ما بدون گذاشتن ايميل و آزادانه نظر بديم… مثل نظرات وبلاگ هاي ديگه باشه… هر چيزي عمومي تر باشه و شبيه به قالب هاي وبلاگ هاي ديگه ما راحت تر نظر مي ديم و استقبال مي كنيم…

Leave a Reply





XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>