و اما بوسه
ژانویه 28th, 2012 Posted 00:52
به هر بوسهای مومن میشوم!
از نـــو
هرچه ناگهانیتر
شیرینتر
حتا اگر پیشتر
کفر را در حق ِ عشق تمام کرده باشم!
Posted in خط خطی
قصه گلناز و مداد سیاهشه
ژانویه 28th, 2012 Posted 00:52
به هر بوسهای مومن میشوم!
از نـــو
هرچه ناگهانیتر
شیرینتر
حتا اگر پیشتر
کفر را در حق ِ عشق تمام کرده باشم!
Posted in خط خطی
ژانویه 20th, 2012 Posted 16:02
فارغ از اینکه فتوشاپ هست یا نه، یک عکس ِ فقط یک عکس … هنری باشه یا نباشه … خفقان سیاسی باشه یا نباشه … اروتیک باشه یا نباشه … گلشیفته عکسی رو گرفته که دوست داشته، به من شما و هیچکس دیگهای هم ربطی نداره قضاوت کنیم! بابا هر کس مختاره زندگی خودشه! این اشتباه ِ ماست که حس میکنیم فلانی نماینده ملت ماست و فلان و بهمان! بابا بیخیال! هر کس نماینده خودش ِ و دنیای خودش … یه تصویر فقط و فقط در کشوری مثل ایران که مردم هیــــــــــج دردی جز عکس ِ گلشیفته ندارند!!! میتونه اینهمه خالهزنکبازی در پی داشته باشه! همه جای دنیا هر کس، هر کار خودش احساس میکنه درسته انجام میده اگر اشتباه کرد راه برگشت براش بازه! یکی مدل میشه تا ابد مدل میمونه! یکی پورن استار میشه یا تا آخرش هست یا یک روز میذاره کنار! خوشبختانه اَمسال ما اطرافشون نیست که بگن: اَ اَ اَ اَ این فلان دهه فلان کاره بود! بوده که بوده! حالا هر چی! داره زندگیشو میکنه … بیخیال شین دوستان بذارین این جامعه لعنتی درست شه! … ما که با این دیدگاههای احمقانه مواجه بودیم! واقعن دوست دارید بچه شما هم گرفتار ِ همین خارش ِ مغزیهای بیهوده شه؟! اون هنرمندی که تصویر یک زن لخت رو میکشه رو هم باید متهم کرد؟! باید دید زیبا داشت … هر کس خودش میدونه و زندگی خودش تا جایی که به حریم دیگری تجاوز نکرده! …

Posted in فمنیستی
ژانویه 19th, 2012 Posted 00:05
“زندگی مشترک” یک روی سکهاش میشود “غم مشترک”! نقل ِ روزهایی که سهم دو نفر از اندوه و نگرانی آنقدر مساوی است که معلوم نیست چه کسی باید به چه کسی دلداری دهد. بار ِ غصه نصف میشود؟ باور نکن! گاهی ناچاری برای دلخوشی همخانهات چنان نقش “شجاع ِ مثبت ِ امیدوار”ی بازی کنی که باز در خلوت، انگار که نباشد، با بار ِ غمت تنهایی …
Posted in خط خطی
ژانویه 16th, 2012 Posted 23:50
بخـــــند!
از آن خندههای معروفت
تا من
دیوانهوار
شعر بپاشم
پای سپیدار ِ تختت
که از شعر
به تو نزدیکتر است ..
Posted in خط خطی
ژانویه 6th, 2012 Posted 15:18
گاهی زندگی یعنی پشت ِ کفشهایت را بخوابانی و سلانه سلانه بکشانی خودت را به بطن تنهایی خودخواسته! گاهی زندگی یعنی دوست داشتن را بپیچی لای دستمالی، روزنامهای، چیزی و بگذاریاش بالای کمدی، پایین ِ تختی، جایی و با دستهایی در جیب، آنقدر بیخیال بروی که دلت نخواهد سر برگردانی حتا، و مدام بگویی: من خوبم، خوب؛ خوب ِ خوب اما خالی! گاهی زندگی میطلبد بـودا را جدی بگیری!
Posted in خط خطی
ژانویه 1st, 2012 Posted 12:23
خواب ِ کدام دشت را میبینی
که بنفشههای وحشی
از بسترت روییدهاند!
و در امتداد ِ دستهایت
بیدهای مجنون میرقصند!
نه اینکه نمیخواهم ببینمت اما
دلم نمیآید بیدارت کنم!
***
چهار سال گذشت … چهار سالی که قامت ِ خمیده پدر ِ مهربانت، چشمهای همیشه غمگین ِ مامانت و دل ِ تنگ ِ فرناز همیشه همیشه پیش رویم است … گریزی از رفتنت دیگر نیست! اما با دل ِ تنگمان چه کنیم؟! مامان هنوز بغض میکند و از نبودت مینالد، علیرضا بیخبر از ما به دیدارت میآید، خاله کوچکترت همیشه همیشه مضطرب و دلتنگ توست! اما خان دایی روزهای کودکیمان از چهار سال پیش تا حالا خیلی پیر شده … نگاه ِ ویزاردش را به یاد داری؟! با همان نگاه خیره میشود و از نبود ِ تو میگوید! حتا بابام هم بارها و بارها قرآن را برایت دور میکند … فـــــــرزاد دلمــــان خیلی تنگ است خیلی …
Posted in خط خطی
دسامبر 26th, 2011 Posted 22:33
شما امپراطوری!
امپراطور ِ سرزمین ِ سر ِ من
نشستهای بر تخت
و دروغ میگویی!
پشت ِ دروغ
بزرگترین دروغات را یادت هست؟
گفته بودی:
من همیشه راست میگویم!!
شما امپراطوری
و من
در خوابهایم هر شب
تختم را
با همهی تنهاییاش
به تختت ترجیح میدهم!
Posted in اجتماعی
دسامبر 22nd, 2011 Posted 02:50
میگفت: نه شبچَــره میخواهم
نه گپ و نــــاردانه!
فقط،
یــــلداترین بوسه از لبهایت!
یـــــــلدایتان شاد و خنده بر لبهایتان همیشگی.

Posted in خط خطی
دسامبر 12th, 2011 Posted 01:20
روزهای کودکی هر آدمی یه رنگیه … یه شکلیه … واسه من … روزهای کودکیم خلاصه میشد در یک در ِ آبی با شیشههای مشجر گل گلی … دری که به دنیای کودکی من باز میشد … دری که برایم خاطراتی شیرین را رقم میزد … وقتی با دستان ِ گره کرده کودکانه به آن درِ ِ دوست داشتنی میکوبیدم … دخترکی شاد و جوان برایم در میگشود … در آغوشش جا میگرفتم و بوسه بارانش میکردم … و دوان دوان پلههای پشت ِ آن در ِ آبی پر خاطره را طی میکردم تا در دستان پر مهر ِ مادرانهاش آرام گیرم … مادرجونی که خاطراتم از او به بیش از بیست سال قبل باز میگردد … برایم قصه میگفت، نوازشم میکرد، با خندههایم میخندید … نیمی از روز را که میگذراندیم بوی آشنای دیگری میآمد … بالای پلههای پشت همان در ِ آبی پر خاطره مینشستم تا صدای آمدنش را بشنوم و دوان دوان به سومین آغوش ِ پر مهر ِ اهالی خانه مهمان شوم! و با شیرین زبانیهای خاص ِ خودم پیرمرد خسته را راضی کنم تا مرا به میلان بغلی ببرد و سوار چرخ و فلک سیار کند … این پروسه هر روز روزهای تابستان کودکی من در آن خانه در آبی بود … پدرجونی که مرا سوار آن چرخ و فلک میکرد و من هر روز ِ هر روز ِ هر روز وقتی در بالاترین صندلی قرار میگرفتم گریان خواهان آغوشش میشدم … و دوباره به آن خانه در آبی برمیگشتیم … ظهرها باید استراحت میکردیم ولی من چندان نوه آرامی نبودم، دنیای کودکیام اجازه نمیداد به این فکر کنم که اهالی خانه خستهاند … من جست و خیز کنان آرامش اهالی خانه در آبی را بر هم میزدم … و زمانی که فــــــــرناز و مـــــــــرجان نیز در کنارم بودند سوار بر خر!!! مراد آتیش میسوزاندم … لبخندهای مادر و پدر جون رو از یاد نبردم که در اوج شیطنتهای من و خستگی آنها بود … شبهای تابستان فرناز اگر مهمان ِ شب ِ آن خانه بود با لالایی «گنجیشک لا لا …» ساعت ۹ خوابیده بود و شاید تنها همراه ِ من دخترکی بازیگوش با موهای فرفری بود که مجالی برای همدستی با من مییافت … (از آنجا که من و فرناز همسن بودیم همیشه مرجان را جز میدادیم) …. آتیشهای آخر شب به سرکردگی من و با همنوایی مرجان سوخته میشد
در نهایت وقتی اهل خانه به خواب میرفتند همچنان دخترکی تپل با چشمانی میشی و موهایی طلایی و لَخت در آغوش ِ پدرانه پیرمرد مهربان جا میگرفت تا در زیر نور چراغ ِ مطالعهاش با دنیای کتاب آشنا شود … نخستین جرقههای علم آموزی من در این آغوش مهربان زده شد … من دخترک نا آرام، با دقت به صفحات کتابی که ورق میخورد چشم میدوختم تا بالاخره پروسه سخت خوابیدن گلنــــــاز به اتمام برسد … اما سهم ِ سحرهای اهالی خانه در آبی مال من نبود … نوه عزیز ِ پدرجون فـــــــــــرزاد بود که در کنار ِ او به نماز میایستاد و قرآن میخواند … همه میدانستیم که فرزاد را جور ِ دیگری دوست دارد … پسرک ِ آرام ِ خنده بر لبی که همیشهی همیشه همه را شیفته خود میکرد … حالا از آخرین روزهای اهالی خانهی در آبی میلان حقیقی مشهد دهه ۶۰، ۲۲ سال گذشته، ولی برای من خاطرات اهالی آن خانه کهنه نمیشود هر روز ِ هر روز ِ هر روز دلتنگ میشوم … دلتنگ روزهایی که زیر درخت انگور با مرجان و فرناز لباسهاس فاخر میپوشیدیم و نقش ِ شخصیتهای کتابهایی که خوانده بودیم را بازی میکردیم … یاد کتاب ِ «پی پی جوراب بلند» با آن ورقهای زرد کهنه … یاد ِ در و دیوارهای منقش خانهی در آبی … یاد دزدکی از پنجره قهوهخانه!! پاییدن آدمها … یاد ِ کلهپاچههای دور هم، یاد ِ مفتخر بودن به اینکه هر ساله تنها نوهایی بودم که با شیطنتهایم در زمستانهای سرد آن سالها توی حوض ِ یخزده میافتادم! یاد آن چراغ ِ مطالعه پدرجون که بعد از او، فـــــرزاد چراغ مطالعهاش را روشن نگه میداشت و اکنون بعد از چهار سال از پر کشیدنش خاموشی چراغی که او روشن نگه میداشت کابوس روزها و شبهایم شده …
خیلی وقت بودم دلم میخواست بنویسم برای آن در ِ آبی فلزی با شیشههای مشجر ِ گل گلی … برای اهالی آن کوچه … برای اکبر آقای سبزی فروش … برای لوازم تحریری ژیان! برای تک تک ِ روزهایی که به کودکیام و آن ِ در آبی که حالا برایم رویا شده …
***
میلان: مشهدیها به کوچه میگویند و اصطلاحی فرانسوی است.
***
بدون ویرایش پابلیش شد.
Posted in خط خطی
دسامبر 3rd, 2011 Posted 02:26
از آسمان تا
انتهای لانهی گنجشکها
و بعد میان ِ همهی
کندوهای عسل
فقط ِ
فقط ِ
فقط،
طعم ِ عطر ِ مردانهای را میدهد
که افسون انگیزترین
عطر ِ زندگی ِ من است!
عطر ِ تن ِ تویی که در روزگارم جاریای!
***
زاد روزت قشنگترین است برایم عزیز ِ هـــر روز و تــــا همیشــــــــــــــــــه!
:* :*
گلنـــــــاز ِ تو
۱۲ آذر گان ۱۳۹۰
Posted in خط خطی