دیدم دقیقه شمارها
هر چه نذر و نیاز میکنم
برعکس نمیچرخند!
ساعتم را برعکس بستم
هنوز
کفشهای سیاه دختر بیبهار
پشت در خانهات
به من دهن کجی میکند،
هنوز
به خواندن ساعتم
عادت نکردهام!
پس کی تمام میشود این رمان ِ بینویسنده،
که خواندنش مو سفید میکند!؟
برای همهی فرشتههای مهربونمون
امروز روز همهی شماست، با هر رنگی با هر زبانی، با هر لهجهای… من همهتان را میشناسم و طالعتان را قبل از تولدتان گرفتهام، برای هر روز ِ زندگیتان بودنتان را به شکرانه مینشینیم در سراسر دنیا، ورای هر مرز…
زن معشوقه خداست چرا که:
زن عشق میکارد و کینه درو میکند،
دیهاش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر!
میتواند تنها یک همسر داشته باشد،
و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!
برای ازدواجش در هر سنای اجازه ولی لازم است،
ولی تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی،
او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی،
او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی!
او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر باشد!
او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی،
او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر!
و هر روز او متولد میشود،
عاشق میشود،
مادر میشود!
پیر میشود و میمیرد!
“دکتر علی شریعتی”
فیلم “سنگسار ثریا” رو ببینید، به نام زنان درد کشیده خاکم.

خانه اسفند میخواهد و اسفنددان!
خانه یک نفر را میخواهد
که عصر به عصر
به وقت نوشیدن ِچای و لبخند
اسفند بگرداند دور سرمان!
تا نکند استکانهای بعدازظهر هایمان ترک بخورد
تا نکند بگذاری بروی،
بعدازظهرهایت را جای دیگری سر کنی،
لبخند غریبهای را سر بکشی!
من از دوری دستانت پر میگيرم تا تو!
از تو میميرم تا خدا!
از خدا میرسم تا تو!
از تو مینويسم تا دوری يک دست!
من در این چرخه عاشق ناميده میشوم يا تو؟!
مثل ِ مريم شده بودم،
هيچ کس باورم نمیکرد که نيستی!
اما مرا ببخش
چون اگر نمینوشتمت اين همه پيش از آمدنت،
هرگز نمیآمدی!
تو آمدهای تا روياهای مرا
آيه به آيه تفسيرشان کنی…
آیه به آیه…
صدای تو نیست…!
باید
با زمزمهی باد و باران
به رویاهایم سر و سامان دهم…
تا آن دم که بشکفی
و شکوفه بارانم کنی!
مردی را دوست دارم
که امتداد نگاهش
تمام دختران زمین را رد کرده،
به من که میرسد
مردمان ِ بیعشق چشمهایش
با سایهی آن همه دختر بیبهار
برای خواب لک میزند!
من مردی را دوست دارم
که تنها توقعش از من
خاموش کردن آباژورهاست…
کسی به فکر سری که
تویش هزار تا آرزوی خنده دار
چرخ میخورد
نیست!
و کسی برای کسی که
همیشه خر و خرما را با هم میخواهد
تره خرد نمیکند!
زندگی بیرحمانه
تکرار میشود
…
ماه از لا به لای انگشتات میریزه توی حوض،
مداد از لا به لای انگشتام میریزه روی میز…
این هدیه ولنتاین و سپندارمذگان بود…

یه مــــــــوس ِ ARC
دهنده این هدیه ناب، به جای کادوی صورتی دخترونه نوشته بود:
” این کادوی ولنتاین در یک کاغذ کادوی خوشگل صورتی با قلبهای ریز قرمز پیچیده شده! ”
من کلی ذوق مرگ شدم … :-﴾
فقط من میدانم که وقتی داد میکشی چقدر خودخواه میشوی و نفرتانگیز! وقتی که تهدید میکنی که باید درکت کنم و من هرگز نتوانستم، وقتی چشمهایت بدخلق و هراس آورند! وقتی که روی لبهایت اثری از خوشرنگی لبخندهات نیست… و فقط خدا میداند که وقتی بعد از تمام اینها، اسمم را با زیبایی تمام، ملودیوار تکرار میکنی چقدر امن میشوی و آرامشبخش… چقدر دوستداشتنی میشوی و تکیهگاه بغضهایم! وقتی که صادقانه و معصوم تنها یک کلمه میگویی:
«گلنــــــــــاز؟»