به اشکهای مادر شک کردهام،
اثر ندارند!
به دعاهای پدر شک کردهام،
گرهای باز نمیکنند!
به قوانین خدا مشکوکم،
زمین مشمول حکومتش نیست!
اینجا، خدایکان حاکمند،
اینجا، اشکها دیدنی نیست،
دعاها شنیدنی نیست،
خدایکان کور و کرند،
اینجا باید جنجال بپا کنی تا
دیده و شنیده شوی!
اینجا، زمین است
ساکنانش،
بیسرزمین
خدایکانش،
ناخدا
...
*چند روزیست مریضم، عفونت معده و روده امانم را بریده برایم دعا کنید صبرم سر آمده.
خاطرات ما نیاز به میز و صندلی ندارند،
نشستهاند همانجا،
دست زیر چانه، هات چاکلت میخورند
و میلک شیک!
«لیلی» خدا را بگیرید
دلم باران میخواهد
همین الان
…
چند وقتی بد به خدا گیر دادم! ؛-)
تولد چند تا دوست و یه دونه مامان و دیدن چند تا دوست دیگه این روزا و هوای شمال نصفش شاد باد و بقیهشم امید به انجامش تا روح ما هم شاد شه!
نامردین اگه نگین ایشالا؟!
اجازه هست دو دقیقه وقتت رو بگیرم؟
جواب نمیدی، میذارم به حساب “بله”
فقط یک سوال کوچیک داشتم،
میخوام بپرسم:
تاحالا دلت خواسته یکی «بغلت» کنه؟!
جواب نمیدی، بذارم به حساب چی؟!
به حساب اینکه چون خدایی باید ساکت باشی؟!
به حساب اینکه نباید با کسی که فقط فقط
به خواست تو به دنیا اومده حرف بزنی؟!
اگه اسمش رو بذاریم همون “کمدی الهی” معروف …
اگه به سه قسمت تقسیمش کنیم …
اگه واسه هر قسمت اسم بذاریم …
قسمت اول “بهشت” …
قسمت دوم “برزخ” …
قسمت سوم “دوزخ” …
من الان وسطای برزخم …
تماسی شبیه آب و آتش
بین من و تو
در توهمی به نام مدرنیته
در عصر ارتباطهای ناهمگون
و این ما هستیم
با هم!
دو تنهای جا مانده از نسلی سوخته
ایستاده در آستانهی آغاز هزارهای سرد
و تماشاگر تئاتری با هزاران بازیگر
در شهری که مادر تعریف خاصی دارد!
پدر هم همینطور!
و کودکانی که محبت را
در پستوی خانهها جستجو میکنند!
و گاه گاهی شاید خدا را،
دو تنهای جامانده از نسلی سوختهایم
با چشمهایی درشت
به کوچکی دنیایمان خیره شدهایم
بیآنکه بدانیم
همه چیز در خواب اتفاق میافتد
حتا زندگی !
گمانم یکی از اولین جرقههای دینگریزی من همان وقتهایی خورد که فهمیدم اجازه ندارم در خیابانهای شهر رکاب بزنم! میگویم: حالا که حضرات پشت تریبون آنقدر حس رختخواب و پیژامه دارند که از “مَمِه” حرف بزنند، یکیشان هم کرم کند و به جزییات شرح دهد کجای دوچرخهسواری امثال من اسلام را به خطر میاندازد.
***
پینوشت: گفتیم ما هم حرفی بزنیم که شما بدانید که ما هم میدانیم این جریان دسته گل را و لال از دنیا نرویم!
همین حالا، توی همین لحظه دلم میخواد همه زندگیم رو بندازم توی کوله، یک شلوار جین بپوشم با یک تیشرت بعد برم کنار دریا، اونقدر بشینم تا باد موهام رو نوازش کنه و موجهای دریا همه وجودم رو لمس کنه و حس دوباره بوسههای بارون تکرار بشه، دلم صدای شیرین دریا رو میخواد و یک آرامش …
پیرهنی از آسمان
تن کن
و تقاص ِ
تمام عشقهای نیمه تمام تاریخ را
بر تنم بریز
و لب تر کن تا
جهان برگردد به سدههای دور!
و ما پرت شویم پشت ِ میز ِ چوبی کافهای،
وسط پاریس!
و غرق شویم در
ابداع انواع روشهای فلسفی پنهانی!
محترمانه دست به سرم میکنی هر بار!
خودم را به نفهمیدن میزنم هر بار!
تا تو به راهحل تازهتری فکر کنی هر بار!
میخواهم آخر
این بار
به هر قیمتی که شده
این هر بارها تمام شوند
…